+ سلام محمد
– سلام
+ حالت چطوره؟ خوبی عزیزم؟
– مرسی خوبم
+ مطمئنی؟
– آره عزیزم خوبم، مرسی
+ پس چرا بیداری این موقع شب؟ تو اگه خوب باشی به موقع میخوابی، وقتی خیلی دیر یا خیلی زود میخوابی ینی خوب نیستی
– خوابم نمیبره، دارم فکر میکنم
+ نمیخوای به منم بگی چه فکری داری میکنی؟
– هوم، خودت چرا بیداری؟
+ چون تو بیداری . . .
– مرسی
+ ما اگر نتونیم همراز و سنگ صبور هم باشیم، ما اگه دست همو نگیریم تو روزای سخت، پس کی میخواد بگیره؟ حالا بگو ببینم چته؟ چی فکرتو درگیر کرده؟
– خودم، خودم همه ی درگیریه خودم هستم
+ خب زندگی که همیشه بالا پایین داره، کجاش اینقدر بهمت ریخته؟
درون خود را مانند زخمی باز کرد
تمام وجود خود را دید؛ افکار،
افکار درباره افکار،
افکار درباره افکار ناشی از افکار . . .
– اونجاش که کلی آرزوها و اهداف بزرگ تو سرمون داشتیم، درس خوندیم به امید آینده ای روشن، به امید موفقیت و آسایش سالها بعد. رفتیم دانشگاه با فکرها و اهداف بزرگتر، با امیدهای قشنگتر. اما هیچکدوم از اون قشنگی ها سهم ما نشد، سهم من نشد. من هییچوقت توی برنامه هام، رویاهام و اهدافم، اینجایی که الان ایستادمو نمیخواستم و نمیدیدم. من هیچوقت اینی که الان هستم رو نمیخواستم، قرار نبود آخر اون مسیر سخت و پر پیچ و خم، بشم منی الان هستم. . .
نمیگم خودم بی تقصیرم، نمیگم جایی کم نذاشتم، ولی واقعا من خیلی بیشتر از این چیزی که الان هست و هستم تلاش کردم، پس چرا نرسیدم؟
به شانس و این چیزا نمیگم اصلا اعتقاد ندارم، ولی خیلیم همه چیزو شانسی نمیبینم.
من راهو اشتباه رفتم، خیلی تلخه بعد از سی سال بفهمی راهو اشتباه رفتی، اونم نه یه راه صاف و ساده رو، بلکه یه راه سخت، پر پیچ و خم و عذاب آورو، و تلختر میدونی چیه؟!؟
اینکه هنوزم راهو دارم اشتباه میرم، اینکه دیگه اصلا حتی توان تشخیص راه درستو ندارم.
حتی نمیدونم کی و از کجا افتادم تو راه اشتباه، نکنه از اولش اشتباهی رفتم؟!
الان یعنی میشه چیزی رو درست کرد؟ میشه چیزی رو تغییر داد؟
یه زمانی فک میکردم میتونم خیلی چیزا رو تغییر بدم، آدمای اطرافم، دوستام، خانواده و و و
فکر میکردم توان مدیریت اوضاع اطرافمو دارم، مدیریت کارهام، روابطم، افکارم، رفتارم و … اما الان فهمیدم که توان هیچکدومشو ندارم و عملا فقط یه بازیچه ام، هر روز بی اختیارتر از دیروز . . .
روزا میگذرن و بدون هیچ امیدی به زندگی ادامه میدیم، هرچی جلوتر میریم و هرجا رو نگاه میکنیم، تا چشم کار میکنه فقط سیاهیه و بس.
دلخوشی ها هر روز دارن کمتر و کمتر میشن، امیدها روز به روز دارن کمرنگتر میشن و آرزوها محال تر . . .
دیگه نه کسی هست که یاری کنه، نه کسی رمقی برای یاری رسوندن، خلاصه من سالهاست که فقط زنده ام، ولی زندگی نمیکنم.
سالهاست که زیر بار هزااران غم و غصه ی گفتنی و ناگفتنی دارم له میشم و هر روز منتظرم که تموم بشم.
اینا حرفای از روی ناراحتی و افسردگی و … نیست، اینا واقعیت های تلخ زندگیه، زندگیه من که نمیگم دلخوشی توش نبوده یا نیست، نمیگم روزای خوب نبوده، ولی چیزی نیست که اسمشو زندگی بذاریم. دیگه فرصتی هم نیست متاسفانه.
خلاصه از من که گذشت، امیدوارم برای آیندگان زندگی روی خوش نشون بده، امیدوارم . . .
امیدوارم . . .
و امیدوار . . .
“امید” و “امیدواری” واژگانی غریب و رویایی.
+ خیلی تاثیرگذار بود، من دیگه بخوابم، شبت بخیر
– شب بخیر !
حوصله ندارم اما همه ی قصه رو میگم
همه ی قصه رو حتی اونجایی که دوست ندارم
بذار صحبت کنیم این بار جای اینکه بنویسیم
راجع به دو جین سوالو، یه سری عقده ی بدخیم
می دونم که دیگه مردم، مرگم ام موقتی نیست
این جواز دفن و کفن یه صدااای لعنتی نیست
توی این بحبوحه ی شک وسط این همه بحران
خودمو گوشه ی آسفالت جا گذاشتم تو اتوبان
ژست بی خوابی و منگی واسه من نگیر دوباره
کسی که جلوت نشسته عصبی و لت پاره
من دیگه اصلا نمی خوام تیغو رو رگم بسرم
پایتخت دود و گوگرد قهرمان قصه ی مرگ . . .

اگه عاشقت نبودم
پا نمیداد این ترانه
«****بیخیال بد بیاری****»
زنده باد این عاشقانه