متن نوشته

می‌روم خسته و افسرده و زار

در نهان به کسانی دل میبندیم که دوستمان ندارند
و آشکارا از آنانی که دوستمان دارن غافلیم
شاید اینست دلیل تنهایی ما

توی زندگی همه ما آدمای زیادی رفت و آمد داشتند، بعضیا کوتاه، بعضیا بلند و بعضیا هم ماندگار بودند. اما واقعا ما کجای زندگی هرکدوم از این آدما بودیم و هستیم؟ چقدر اولویت داریم براشون و البته برعکسشم میتونه سوال خوبی باشه، اونا واقعا کجای زندگی ما هستند و اولویت چندم ما؟!؟
توی اولویت بندی مسلما قاعده ی دسته بندی وجود داره، یعنی ما نمیتونیم خانواده، دوستان و … رو توی یک دسته بندی اولویت بندی کنیم؛ پس دسته بندی میکنیم؛ توی خانواده اولویت اول تا N ام اینها هستند، توی دسته بندی دوستانه اولویت ها به این صورت هستند و الی آخر …
به قول چیز: “هیییچ چیز کمرخرد کن تر از جشن اشتباهی برای آدم اشتباهی نیست، ما توی زندگی آدمای زیادی رو جشن گرفتیم که آمده بودند بروند . . . ”
بله مشکل کار همینجاست که ما درگیر آدمای اشتباهی میشیم یا حتی به نظر من بدتر از اون درگیر اولویت بندی های اشتباه میشیم، اولویت بندی هایی که متقابل نیست یا خیلی با هم فاصله دارن؛ مثلا کسیو اولویت اول و دوم خودت قرار میدی که تو اولویت دهمشم نیستی، یا کسی رو که اولویت دهم خودت قرار دادی تو اولویت اول اونی.
اینجا مشکلات کم کم خودشو نشون میده، چون حوصله ی کسیو که هست رو نداری و منتظر کسی هستی که نیست. میری به سمت فرسودگی و خم شدن کمرت شایدم شکستنش.
حالا ممکنه علت این مشکل که اولویت ها با هم همخونی نداره یه مورد دیگه هم باشه، همون چیزی که اول گفتم، دسته بندی درست نباشه، مثلا همه رو گذاشته باشه/باشیم تو یه دسته، خب واضحه که بین دوست و خانواده نمیشه ترتیب درستی برای اولویت دهی اتخاذ کرد، چون از یه جنس نیستن.
نمیشه به زور کسیو وادار کرد که اولویت ما رو توی زندگیش بالا ببره، از طرفی هم به زور کسی اولویتش بای ما بالا نمیره، پس چیکار کنیم که عذاب نکشیم؟ به نظر من باید از خودمون شروع کنیم، ببینیم ما کجای زندگی طرف مقابل هستیم و بر اساس جایگاه خودمون، بریم سمتش، باهاش حرف بزنیم و راحت بگم در حد جایگاهمون مزاحمش بشیم. اما قسمت تلخ ماجرا اینجاست که کسی اولویت ما نیست ولی ما اولویت اونیم، مخصوصا برای ادمای مهربون، دلرحم، تارفی، ملاحظه کار، محافظه کار و هر آدمی که قدرت نه گفتن و رک گویی رو نداره، برای امثال اینها هرگونه عدم تطابق اولویت های متقابل باعث دردسر و زجر و عذابه. اگه نباشن یه جور اذیت میشن، اگه باشن هزار جور . . .
اینجور آدما اینقدر خودخوری میکنن که یروزی همه ی خودشونو خوردن و دیگه چیزی باقی نمونده که مراعات طرف مقابلو بکنه. اونوقته که برای همیشه سرد میشن یا میرن. ما آدمای بیرحمی هستیم در عین حال که فکر میکنیم داریم محبت میکنیم، طرفو درگیر یه دنیای واهی میکنیم، حالا طرفم به درک، خودمونو درگیر چه جهنمی میکنیم برای هیـــــــچ . . .
به نظر منکه تو دنیای مسخره ای داریم زندگی میکنیم، هیچی سر جاش نیست، هیچکس اونوقتی که باید و در جایی که باید نیست. بعد ناراحتیم که چرا هر روز افسرده تر میشیم، چون ما اشتباهی هستیم، یک عمر چکش برداشتیم و تو سر میخی میکوبیم که روی سنگه، غافل از اینکه هم چکش خودمونیم، هم میخ و هم سنگ . . .
ما اینقدر درگیر خودمونیم که از خودمون غافل شدیم؛ تو ناراحتیا همش دنبال شادی میگردیم و وقتی شادی میرسه، ازش لذت نمیبریم، باهاش زندگی نمیکنیم و پی غم میریم. من خودم در تمامی موارد ذکر شده شدیدا آدم ناتوان و شکست خورده ای هستم ولی فقط همینقدر میدونم که دیگه خیلی فرصتی نداریم، ما نسلی هستیم که زندگی نکردیم، فقط زنده بودیم.
ما که هیچی نداریم، کاش حداقل همدیگه رو داشتیم . . .

می‌روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
بخدا می‌برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش

می‌برم، تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه عشق
زینهمه خواهش بیجا و تباه

می‌برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه امید محال
می‌برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می‌لرزد، می‌رقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست
می‌روم، خنده بلب، خونین دل
می‌روم، از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

10/10

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *