امشب از شبهای تنهاییست رحمی کن بیا …
همیشه پنجشنبه و جمعه ها روزای غمگین، خسته کننده و دلگیری هستن که با بیکاری و تنهایی عجین شدن، کل هفته رو منتظر رسیدن این دو روز و تعطیلی هستم و این دو روز هم در انتظار گذشتنشون لحظه هارو میگذرونم.
اما الان بحث من خیلی آه و ناله و گفتن از حس و حال بد این روزام نیست.
امشب طبق معمول شبای تعطیل، تا الان که نزدیک صبحه بیدارم و از زور بیکاری امشبو به مرور خاطرات پناه بردم، یه دفتر خاطرات پراکنده دارم که نزدیک ۲۰ ساله دارم خاطراتمو توش مینویسم، خیلی منظم و متوالی ننوشتم ولی اونقدری جامع هست که با مرورش روند احساسات و روحیات این بیست سال رو برام تداعی کنه.
نکات خیلی جالب و جذابی توی خاطراتم پیدا کردم ولی چیزی که امشب بیشتر از هرچیزی نظرمو به خودش جلب کرد و ذهنمو درگیر کرد، توقع بود . . .
من خودمو خیلی آدم کم توقعی میدونم و همیشه معتقدم از کسی توقعی ندارم، ولی امشب فهمیدم اتفاقا چقدر پرتوقعم من، ینی حداقل بیست سااله که توقع دارم !!
شاید توقعاتم بالا نباشه، ولی حجمش زیاده، ینی چی؟
ینی من توقعات ریز دارم، توقعات کوچیک و گذرا ولی با تعداد زیاد.
مثلا توقع دارم وقتی با فلانی حرف میزنم با یه لحن و ادبیات دلخواه من جوابمو بده، وقتی چیزی میگم واکنشی که باب میل منه رو نشون بده و و و که الان اصلا مساله صحبتم، چیستیه توقعات من نیس. مساله اینه که اصلا چرا هست؟ چرا بیست ساله هست؟ چرا اونقدری برام بولد بوده که ساده ترین توقعاتی براورده نشده رو هم توی دفترم نوشتم؟
خیلی بهش فکر کردم، البته حالا خیییلیم نه ها، در حد یکی دو ساعت که ببینم منشا این نوع تفکر و دیدگاهم کجاست؟
خیلی به نتیجه ی محکمی نرسیدم، به نظرم یه بخشیش برمیگرده به شخصیت و روحیاتم و نوع و محیط زندگی ای که داشتم، ولی چنتا چیزم به ذهنم رسید که میتونه توی قضیه تاثیر گذار باشه.
یکی اینکه من اساسا آدم مهربون و همراهی هستم، این به خودیه خود خیلیم خوب و قشنگه ولی وقتی از یه حدی بیشتر میشه، بیشتر نه برای دیگران، برای خودم؛ اونوقته که درگیر توقع و انتظار میشم و میشیم چون فکر میکنم این مورد برای همه هست.
دیگه اینکه کمالگرایی باعث توقع میشه، پذیرش اینکه همیشه همه چیز درست و بجا و ایده آل نیست، برای امثال من سخته.
و چند مورد دیگه هم به ذهنم رسید که دیگه برمیگرده به شرایط زندگیم.
خلاصه اینکه خیلی خوشحال نیستم از این قضیه، چون وقتی آدم اساسا متوقع باشه، از آدما شروع میشه و میرسه به زمین و زمان، اونوقته که دیگه آرامش نداره، همیشه یه گوشه ذهنش درگیره و همیشه تو یه چرخه باطل دست و پا میزنه.
حالا چه کنیم که توقعا بیاد پایین؟؟
دقیق که نمیدونم، ولی برای شروع باید فاصله گرفت از چیزایی که توقع آورن، از چیزایی که بودنشون باعث میشه توقع بودن یسری چیزای دیگه رو هم داشته باشیم.
مثل حرفایی که در ازاش منتظر جواب خاصی هستی، رفتاری که از پسش واکنش خاصی رو طلب داری و و و
کلا به قول حافظ: گفت و گو آیین درویشی نبود / ورنه با تو ماجراها داشتیم
توی این بیست سال خاطره، هرجا که درگیر گفتگو و رفتارهای خارج از چارچوب شدم، دو خط بعدش از یه توقعی نالیدم و نوشتم که آزارم میداده.
شاید توقعه خییلی کوچیک و گذرا بوده و تقریبا اکثرشونو حتی الانم که دارم داستان کاملشو میخونم، به خاطر نمیارم اصلا. ولی در لحظه و زمان خودش بوده و آزارم داده.
برای تغییر هیچوقت دیر نیست، حتی اگه بارها برای تحول تلاش کرده باشی و موفق نشده باشی، باز هم امید و فرصت هست.
از امروز خیلی جدی باید تلاش کنم که فاصله بگیرم از توقعات و عواملش، زندگی فک نکنم اونقدرا جدی باشه ها. ما زیادی جدیش میگیریم.
این توقع و جدی نبودنه و خاطرات و مرورشون به یه بحث دیگه هم خیلی نزدیک هستن، اونم دغدغه س، دغدغه عضو جدایی ناپذیر زندگی که بعد از هفت سال باید ورژن جدیدشو بنویسم . . .
خلاصه اینکه هیچوقت اینقدر عمیق بهش فکر نکرده بودم که منم کم توقع نیستم و چقد داره آزارم میده، شاید حتی گاهی بقیه رو هم آزار میدم.
اما همینکه فهمیدم اوضاعم تو این زمینه زیاد خوب نیست، خودش جای خوشحالی داره، حداقل الان دیگه میدونم عمق فاجعه رو و یه امیدی به اصلاحش هست.
بستری کن مرا در آغوشت ، با دو نخ شعر و این هوا باران
مرغ عشقی بدون همزادم ، که پرم درد می کند بد جور
برسان قرص بوسه اورژانسی قرص یک ور سفید و یک ور سرخ
برسان نشئه ای ز لب هایت ، که سرم درد می کند بدجور
