همکار…
واژه ای بس غریب و بسیار آشنا. . .
همکار به ظاهر یه مفهوم ساده و روانه، که مفهوم روشنی داره.
ولی اصلا نباید گول ظاهرشو خورد.
همکار یه عالم و دنیای بی پایانه، دنیایی که قواعدش با دنیای عادیه ما همخونی نداره.
همکار یه شمشیر دولبه س، که همونطور که زندگیتو نجات میده، میتونه از زندگی ساقطت کنه.
همکار هزااران بار تلخی و شیرینی و هیجان و امید و غم و غصه و … س، اما بینهایت خطرناک. . .
همکار موجودیتیه که آروم آروم وارد زندگیت میشه خیلی با احتیاط، خیلی نرم و لطیف و تا به خودت بیای دیگه چیزی ازت نمونده…
خیلی سخته که با کسی که تکلیفش مشخصه که کجای زندگیت و زندگیش باید باشه و باشی، بیرون از قاعده بازی کنی.
نمیدونم کجای راهو اشتباه رفتیم، کجای راهو اشتباه داریم میریم که اینطور اسیر بیراهه شدیم، بیراهه ای که نه راه برگشتی داریم و نه پای رسیدن.
شازده کوچولو میگه: “اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمینفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریهکردن بکشد.”
ما اهلی شدیم غافل از اینکه رسالت همکاری این نبود . . .
حالا تو این آشفته بازار کی مقصره؟
جوابی براش ندارم !
ما اومده بودیم باری از رو دوش هم برداریم؟
اگه نه، پس چرا درگیر بار هم شدیم؟
اگه آره، پس چرا بار شدیم رو دوش هم؟
فقط میدونم نباید اینطوری میشد، ینی اصن قرار نبود اینطوری بشه.
آدما چرا یه شبه عوض میشن؟ چرا یه شبه دیوونه میشن؟ چرا یه شبه دیگه شبشون روز نمیشه؟ چرا . . .؟
چون اهلی میشن . . .
مغموم و دل شکسته و رنجور و خسته ام
در ژرفنای درد عمیقی نشسته ام
پاییز بی کسی نفسم را گرفته است
بغضی گلوگه جرسم را گرفته است
دیگر بس است هرچه دو پهلو سروده ام
من ریزه خوار سفره ی ناکس نبوده ام
دیگر بس است . . .
ولی افسوس که نه توانی باقی مونده و نه فرصتی . . .
