دلش ميخواست دستش رو دراز كنه شايد برسه به اخترك ارزوهاش،ولي بازم قدش نميرسيد،دستاش حتي از دمش هم كوتاهتر بود.
دلش ميخواست داد بزنه بگه يووهو من اينجام ،نگاه كن …همينجا ولي صداش هم در نميومد… چه بدبختي بزرگي !
حتي تا قبل از اون باري كه خواست لبش رو گاز بگيره تا اشكش نريزه،نفهميده بود لب نداره و فقط يه پوزه اويزونه با يه دماغ دراز … !
دست دراز نكرد ، داد نزد …دراز كشيد و پوزه اش رو گذاشت رو دستاش و فقط منتظر موند …
منتظر يه بوي اشنا كه باد بياره ، يه بو براي همه روزهاي باقي مونده … :'(
— متن نوشته —
اخترک آرزوها
جولای 29, 2015
