متن نوشته

قدم اول

از تغيير ميترسيم ،مثل خيليا كه از راه رفتن تو تاريكي ميترسن ، نميدونيم چي سر راهه ،كجا بايد يكم خم شيم تا از زير يه درگاه رد بشيم و كجا پا بلند کنیم تا قدمون برسه به دستگيره در بعدي ، ولي وقتي چند قدم توي تاريكي برداشتي ترست ميريزه ، چشمت به نبود نور عادت ميكنه و ميخواي بري تا تهش ببيني چي ميشه ، كجا ميرسه…؛كسي كه راه ميوفته از موندن خسته شده و ديگه به برگشت فكر نميكنه …با هر قدم بزرگتر ميشه و حجم بيشتري از سياهي پشت سرش جا ميمونه… شايد رسيدن به اندازه راه افتادن اهميت نداشته باشه…وقتي رفتي ديگه از قديم هيچي سايزت نيست… نه ادما… نه روياها… با هر قدم پوست ميندازي و تازه تر ميشي… اونوقته كه ميتوني بسازي چيزي رو كه بايد… قدم به قدم… آجر به آجر… لبخند به لبخند…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *