نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم میگدازد
نا امیدی، یاس، نگرانی، دلهره، اضطراب و تمام حس های بد…
همهی چیزی هست که این روزها دارم.
این حسای عجیب و تلخ گاهی مثل یه موج از ناکجا میزنن به زندگیم. بدون اجازه میان، میشینن روی شونههام و سنگینی میکنن. هر کدومشون هم برای خودشون یه ریشه و داستان دارن.
یک غم عمیق و فراگیر همه وجودم رو گرفته، هرجایی رو که نگاه میکنم سیاهی مطلقه، خودم، خانوادم، شهرم، کشورم و حتی دنیا.
چطور میشه این همه سیاهی و نا امیدی یکجا به زندگی ادم هجوم بیاره؟ چطور میشه این همه غم و غصه تمام نشدنی داشته باشیم و روز به روز هم بیشتر بشه؟
وقتی میبینمش دلم هزاار تیکه میشه، چرا باید یه آدم اینقدر مورد ظلم واقع بشه؟ چرا زمین و زمان بهش ظلم میکنه؟ چی باعث شده که به اینجا برسه؟ کی واقعا مقصره؟؟ چرا تموم نمیشه این ظلم مطلق؟ چرا کسی کمکش نمیکنه؟ چرا خودش به خودش کمک نمیکنه؟ آیا واقعا اون چیزی که من میبینم رو اون هم میبینه؟؟ آیا واقعا خودش هم به این ظلمی که بهش شده و میشه معتقد هست؟ من معتقدم آدمایی که دنیای بزرگتری دارن، رنج بیشتری رو هم متحمل میشن، به نظر من هرچی دنیای یه آدم کوچیکتر باشه، زشتی های کمتری رو میبینه، غم های کمتری رو میبینه، و حتی آمال و آرزویهای کمتر و کوچیکتری هم داره. حس میکنم وقتی دنیا کوچیک بشه، زندگی هم بهتر میشه. چون کمبودهای کمتری رو حس میکنی یا بهتر بگم کوچیک بودن خودت رو کمتر حس میکنی و احساس بهتری خواهی داشت. من نتونستم کمکی بهش بکنم، هیچوقت نتونستم کمکش کنم و شاید یکی از بزرگترین عذاب های من همین باشه. من روز به روز شاهد بدتر شدنش هستم و هیچ کمکی نتونستم بهش بکنم. ولی آیا واقعا من مسئولیتی در این خصوص دارم؟ آیا من موظف هستم کمکش کنم؟ آیا باید کاری فراتر از این انجام بدم؟ اصلا چیکار میتونستم بکنم؟ چیکار میتونم بکنم؟ احساس ناتوانی و ضعف میکنم، من ناتوانم، من کم کاری کردم، میتونستم کارهای بهتری بکنم، بیشتر کمک بکنم و … ولی من عمیقا متاسفم، من عمیقا رنج میکشم برای چیزی که دیدم و میبینم. من هیچوقت نسبت بهش بی توجه نبودم و نیستم. همیشه تلاش کردم بهترین و بیشتری کاری که در توانم هست رو براش انجام بدم. اما توانم بیشتر از این نیست.
چی باعث میشه که تا این حد در مورد اطرافیان و به طور خاص عزیزان احساس مسئولیت کنیم؟ چرا باید من بار نگرانی و غصه دیگران رو به دوش بکشم؟ آیا این واقعا یک احساس صادقانه و شفاف هست؟ یا ریشه در ترس ها و آسیب های عمیق تری داره؟ آیا این احساس یک احساس و مسئولیت مقدس و محترم هست؟ یا فقط راهی هست برای فرار از یک شرایط پیچیده و بزرگ؟
شرایط پیچیده و بزرگ به معنای واقعی کلمه پیچیده و بزرگ هست.
این کلمه، نزدیک به سی و شش سال زندگی رو در خودش جا داده؛ بخش بزرگی از این شرایط امروز برام روشن شده و بخش زیادی از اون هنوز مبهمه. داستان هنوز ادامه داره؛ از اون بخش روشن، قسمت مهم و عمده ای با وجود روشن بودنش، از دسترس من خارجه و هنووز نتونستم کاری براش انجام بدم و به خودم کمک کنم که شرایط رو بهبود ببخشم.
البته همهی دنیای من تیره و خارج از کنترل نیست؛ من با تمام سختی ها و فشارها، همیشه تلاش کردم رو به جلو باشم، به خودم و بقیه کمک کنم، تلاش کردم دنیا رو تبدیل به جای بهتری بکنم برای زندگی خودم و دیگران. نمیدونم چقدر موفق بودم ولی همیشه تلاش کردم و موفقیت هایی هم داشتم. اینکه کافی بوده یا نه رو همچنان نمیدونم و زیاد بهش فکر نکردم؛ ولی به تلاشم افتخار میکنم. ما به همین تلاش ها و امیدهای رو به جلو زنده ایم.
خانواده، بزرگترین پاشنه آشیل و نقطه ضعف من؛ پدر، مادر و خواهرها، تمام کسانی هستند که من هیچوقت نتونستم اونها رو در کلمات بگنجونم…
در من چه میگذرد؟ آن زمان که جهان در گذر است…؟ جهان بیرون من این روزها شده کار، و تمام چیزهایی که به نحوی به کار وصل شدن. همکاران، دوستان، سبک زندگی، حتی محل زندگی، خلق و خو و تمام روحیاتی که این روزها به خودم گرفتم، همه و همه یک ریشه دارند؛ کار
من عاشق کارم هستم، ولی همیشه مرزر باریکی بین عشق و نفرت وجود داره. درسته نفرتی در کار نیست و همچنان صریحا معتقدم که عاشق کارم هستم ولی یه نکته خیلی ظریف وجود داره، اینکه من به کارم غالبم یا کارم به من؟ من اون رو پیش میبرم یا اون من رو؟ من شغلم، شرایط شغلی و روحیات کاریم رو تغییر میدم یا اون داره من رو تبدیل به آدم دیگه ای میکنه؟ همه این تغییرات میتون مثبت یا منفی باشند، میتونن سازنده یا مخرب باشند، میتونن آگاهانه یا ناخودآگاه باشند… ولی چیزی که الان برای من بیشتر اهمیت داره، این هست که کدوممون دست بالاتر رو داریم و بر اون یکی مسلط هستیم، خوب یا بد.
سالهاست بیشترِ وقت و انرژی من توی محل کار میگذره. جایی که اگه حال و هوای خوبی نداشته باشه، ضربه بزرگی به من میزنه. یه محیط کاری خشک و بیروح، نه تنها انگیزه رو میکشه، بلکه مثل یه سم آروم آروم همهی زندگی رو تحتتأثیر قرار میده.
محیط کار فقط محل کار کردن نیست. روابط همکاری، برخوردها، فضای کاری، حتی لحن حرف زدنها… همهشون یه جورایی حال آدمو میسازن یا خراب میکنن. آدم اگه اونجا آرامش نداشته باشه، دیگه چیزی برای خودش و زندگی شخصی باقی نمیمونه.
بیشتر وقتا وقتی از سر کار برمیگردم، هنوز ذهنم پر از فشار و دغدغههای روزه. انگار تو خونه هم دست از سرم برنمیدارن. اینجاست که خستگی تبدیل میشه به یه چیز مزمن؛ نه با خواب از بین میره، نه با تفریح ساده. یه جور سایه که همیشه باهاته.
گاهی با خودم میگم شاید باید یاد بگیرم بین این همه فشار، دنبال چیزهای کوچیک بگردم. یه لیوان چای داغ، یه خنده کوتاه با همکار، یا حتی همین که این حسها رو بنویسم و بریزم بیرون. این چیزهای کوچیک شاید به نظر بیاهمیت برسن، ولی بعضی وقتها میشن همون طناب نجات آدم.
اما متاسفانه، همیشه هم جواب نمیدن. بعضی وقتها شرایط اونقدر سنگین میشه که دیگه هیچ چیز کوچیکی حالتو خوب نمیکنه. همون لحظههایی که میفهمی باید یه تغییر اساسی کنی، یه تغییر عمیق. نه یه مسکن موقتی.
تغییر اما ترس داره. ما آدمها عادت کردیم به تحمل کردن، به ادامه دادن، حتی وقتی از درون داریم له میشیم. ترس از دست دادن امنیت، ترس از ناشناختهها، ترس از شکست، باعث میشه دایره امنمون رو ترک نکنیم و بمونیم همون جایی که خوب میدونیم به ضرر ماست. ولی بی شک، موندن هم بیهزینه نیست. کمکم همهچیز رو از ما میگیره.
اما این روزها یه غم جانگداز دیگه هم به همه اون حس های بد اضافه شده. البته نمیشه گفت امروز اضافه شده، چون چیز جدیدی نیست، ولی این روزها به شدت تیره و بزرگ شده.
من خوب بلدم بغضهام رو قورت بدم ولی این یکی بدجوری گیر کرده، هیچ جوری پایین نمیره و رهام نمیکنه. از اون دسته غم های عمیق و سنگینه که من متاسفانه خوب میشناسمش . . . بیش از بیست سال.
سالها پیش برای اولین بار احساسش کردم، هر چی از حس بدش بگم کم گفتم ولی برجسته ترین نشانه ای که میتونم در موردش بگم که این همون حس قدیمیه، این هست که من در برابر اون ناتوان هستم، مثل همون بچه ی ناتوانی که فقط تونست غصه بخوره و دعا بکنه. چقدر سر نماز دعا کردم، چقدر نذر و نیاز کردم، چقدر . . . ولی چیزی حل نشد. گذر زمان یسری چیزها رو ماست مالی میکنه ولی حل نه.
امروز دوباره برگشتم به همون احساسات تیره و روزهای سخت. نمیدونم چطور میشه از این کابوس بیرون اومد.
فک کنم باید تسلیم بشیم.
شایدم شدم، بیست و سه ساله که تسلیم شدم.
حسای بد تمومی نداره، بی اعتمادی یک دیگه از اون حسای تیره و تاره که با کمی اغراق میتونه آدم رو تا مرز جنون پیش ببره. بر خلاف حسای خاکستری زیادی که دارم، بی اعتمادی تاریکی مطلقه، سیاهیه. مثل اینه که از یک هواپیما سقوط کردی. هیچ نقطه اتکایی وجود نداره. هرطرف بچرخی و هر کجا دست دراز کنی، خالیه و هیچ دستگیری نیست؛ در عین حال که منظره یه دنیا جلو چشمته، یه زیبایی بی حد و حصر، تا چشم کار میکنه قشنگی میبینی، ولی دستت به جایی نمیرسه.
مارها قورباغهها را می خوردند و قورباغهها غمگین بودند قورباغهها به لک لکها شکایت کردند لک لکها مارها را خوردند و قورباغهها شادمان شدند لک لکها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغهها قورباغهها دچار اختلاف دیدگاه شدند عده ای از آنها با لک لکها کنار آمدند و عدهای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند مارها باز گشتند و همپای لک لکها شروع به خوردن قورباغهها کردند حالا دیگر قورباغهها متقاعد شدهاند که برای خورده شدن به دنیا می آیند تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !
واقعا کی راست میگه؟ از کجا میشه فهمید کی دوست هست و کی دشمن؟ کی دنبال منافع ما هست و کی منافع خودش رو فقط دنبال میکنه؟
متاسفانه همون دیدگاه همیشگی خودم رو باید بگم که به نظر من تمام ارتباطات این دنیا، بر پایه تجارت و خرید و فروش هست. یعنی ما همیشه در حال معامله و محاسبه سود و زیان خودمون هستیم؛ ما توی هر ارتباطی به دنبال سود حداکثری هستیم، ما تلاش میکنیم که تا حد ممکن از ضرر دوری کنیم و سود بیشتری رو بدست بیاریم. این دیگاه توی روابط دوستانه و احساسات انسانی، ممکنه قدری نا خوشایند به نظر برسه، ولی من قویا معتقدم که این نظریه بدون هیچ استثنایی در روابط غیرخونی صدق میکنه (فعلا نظرم اینه که در مورد خانواده درجه یک شامل والدین و فرزندان و خواهر برداری، ممکنه صدق نکنه و فرمول دیگه ای داشته باشه).
کشورم در غمی بی پایان فرو رفته و هرجایی رو که نگاه میکنی ناامیدی ازش میباره، مناظر خیلی قشنگی در دور دست ها دیده میشه ولی هیچ کدوم قابل اعتماد و دسترس نیست. حرفای بسیار زیبایی میشنویم ولی همش دروغه، دست های زیادی به یاری دراز شدن ولی همشون مصنوعی هستن. و بدتر مصنوعی بودن اینکه هیچ کدومشون هم به جایی وصل نیستن؛ این دستها هم همراه ما توی هوا معلق هستند.
چی شد که ما به اینجا رسیدیم؟ کجای راه رو اشتباه رفتیم؟ قطعا همه راه رو ما اشتباه نرفتیم و مسلما ما هم بی تقصیر نیستیم و یه جاهایی رو اشتباه رفتیم. اینکه افراد دیگه ای و در سالهای گذشته راه اشتباهی رو رفتند که امروز ما رو ساخته نا دیده نمیشه گرفت؛ ولی آیا ما هم اشتباه تاثیر گذاری داشتیم؟ آیا جایی باید میپیچیدیم و نپیچیدیم؟ آیا جایی سرنوشتمون دست خودمون بوده و ما نادیده گرفتیم؟
ما دقیقا کجا به این سرنوشت محکوم شدیم؟ آیا ما داریم تقاص چیزی رو پس میدیم؟ نمیدونم باید بگم خوشبختانه یا متاسفانه، ولی به کارما و تقاص و … اعتقادی ندارم. به نظرم اگر هم تاثیری از گذشته به ما رسیده باشه، صرفا نتیجه انتخاب ها و مسیری هست که ما طی کردیم؛ شاید به غلط . . .
اما هنوز یک چیز به شدت برای من مبهمه، اینکه دلیل این همه نفرت و نفرت پراکنی چیه؟ واقعا نقطه انفصال ما کجاست؟ چی باعث میشه نسبت به جون هم وطن خودمون بی تفاوت باشیم؟ چرا باید آرزوی مرگ کنیم برای همزبان خودمون؟ چرا باید دلمون نلرزه برای کشته شدن اون؟ چه تفکر و ایده لوژی ای تونسته این همه فاصله بین ما بندازه؟ بخدا که ما رو جادو کردن، ما رو طلسم کردن.
نکنه ما اشتباه میکنیم؟
بعضی وقت ها حس میکنم تنهایی من رو به آدم دیگه ای تبدیل کرده، یا شایدم شخصیت من باعث تنهاییم شده. منظور من از تنهایی، نبود ارتباطات نیست، تنهایی برای من فاصله ی ذهن هاست. من تنهام چون هیچ کس رو به دنیای ذهنی خودم راه نمیدم، چون وارد دنیای ذهنی دیگران نمیشم. یه بخشی از این اتفاق آگاهانه و هدفمنده ولی بخش زیادی از اون هم ناخواسته شکل میگیره.
دلیل آگاهانه بودنش بی اعتمادیه و دلیل ناخواسته بودنش هم بی اعتمادیه !!!
گاهی وقتا آدم حس میکنه همهچی موقتیه. آدمها، رابطهها، حتی چیزایی که دوستشون داری. انگار هر لحظه ممکنه یکی بیاد و همهچی رو ول کنه و بره. همین فکر کافیه تا ته دلت بلرزه، حتی وقتی هنوز اتفاقی نیفتاده.
این ترس از تنها موندن، مثل یه سایه همیشه همراه آدمه. ممکنه ظاهراً قوی باشی، بخندی، شلوغ کنی، ولی یه گوشهی ذهنت همیشه آمادهی شکسته شدنه. آمادهی روزی که همه چیز خراب بشه.
خیلی وقتا همین ترس باعث میشه آدم به رابطهها بچسبه. اونقدر بچسبه که طرف مقابل خسته بشه. چون میترسی اگه رها کنی، اگه یک قدم عقب بری، همهچی از دست بره. و خب نتیجهاش معمولاً همون چیزی میشه که ازش میترسی: آدمها دور میشن.
از یه طرف میخوای مطمئن باشی کسی کنارت میمونه، از یه طرف هم ته دلت باور نداری که واقعا بمونه. این کشمکش آدمو خسته میکنه. انگار هیچوقت نمیتونی صد درصد آرامش داشته باشی.
گاهی آدم برای فرار از این حس، سرد میشه. میگه: «باشه، کسی مهم نیست، همه میرن، چه فرقی میکنه؟» ولی این فقط یه نقابه. تهش هنوز همون دل ترسیده و نگران نشسته.
واقعیت اینه که خیلی از ما، حتی بدون اینکه اسم این حس رو بدونیم، یه جایی از زندگیمون درگیر همین ترس شدیم. چه بخوایم، چه نخوایم، آدمها گاهی میرن، گاهی تغییر میکنن، گاهی هم خودشون بلد نیستن بمونن.
ما توی جامعهای زندگی میکنیم که همه سرشون شلوغه، همه دنبال خودشونن. کمتر کسی وقت میکنه واقعا به دل بقیه فکر کنه. برای همین آدمایی که این زخم رو دارن، بیشتر احساس تنهایی میکنن. چون میبینن کسی حواسش بهشون نیست.
یکی از سختترین چیزها اینه که ندونی چطور این موضوع رو به بقیه بگی. مگه میشه رفت به کسی گفت: «هی، من میترسم تنها بمونم، لطفاً ترکم نکن!» خب معلومه همچین چیزی رو به زبون نمیاری. ولی همین حرف نگفته هزار بار توی رفتارات خودش رو نشون میده.
من فکر میکنم همهی ما به نحوی این تجربه رو داریم. حتی کسایی که به ظاهر قویان. چون همهی ما یه جایی کسی رو از دست دادیم، یا یه روزی حس کردیم تنها موندیم. بعضیها یاد گرفتن باهاش کنار بیان، بعضیها هم هنوز هر روز درگیرشن.
برای خود من، مهمترین چیزی که کمک کرد، این بود که بفهمم قرار نیست آدمای اطرافم همیشه همونطوری باشن که من میخوام. قرار نیست همیشه بمونن. آدمها آزادن، شرایط تغییر میکنه. و من باید یاد بگیرم حتی اگه کسی رفت، من هنوز خودمو دارم.
به نظرم یکی از کارهایی که میتونیم برای خودمون بکنیم اینه که بیشتر به خودمون تکیه کنیم. سرگرمی، هدف، چیزایی که از درون بهمون انرژی میدن. اینجوری اگه کسی هم بره، کل زندگیمون از هم نمیپاشه.
از طرف دیگه، ما هم باید یاد بگیریم به آدمای اطرافمون امنیت بدیم. خیلی وقتا با یه حرف ساده، یه «من کنارت هستم»، میشه یه ترس بزرگ رو آروم کرد. گاهی فکر میکنیم این حرفا کلیشهای و بیمعنیه، ولی برای کسی که تو دلش آشوبه، همین چند کلمه میتونه همهچی باشه.
همینکه حواسمون به هم باشه، همینکه یادمون باشه بقیه هم مثل ما آسیبپذیرن، میتونه خیلی چیزارو تغییر بده. چون حقیقت اینه که همهمون یه جورایی زخمی هستیم.
زندگی همیشه پر از رفتنها و تغییرهاست. نمیتونیم جلوشو بگیریم. ولی میتونیم یاد بگیریم همدیگه رو تنها نذاریم. حتی اگه نمیتونیم همیشه بمونیم، حداقل وقتی هستیم، واقعی باشیم.
گاهی همین «واقعی بودن» بهترین هدیهست. اینکه به کسی نشون بدی: «من الان اینجام، تو مهمی، حتی اگه فردا شرایط عوض بشه.» همین میتونه برای یه دل لرزون، آرامش بیاره.
برای خودمون هم باید یاد بگیریم وقتی کسی میره، همهچی تموم نشده. شاید سخت باشه، شاید دل آدم تیکهتیکه بشه، اما زندگی ادامه پیدا میکنه. و کمکم زخمها هم یاد میدن که قویتر بشیم.
در نهایت، فکر میکنم این ترس از تنها موندن هیچوقت به طور کامل از بین نمیره. همیشه یه گوشه هست. ولی فرقش اینه که یاد میگیری چطور باهاش زندگی کنی. یاد میگیری نذاری همهچی رو نابود کنه.
و شاید مهمترین چیز این باشه که به خودمون و اطرافیان یادآوری کنیم: هیچکس واقعاً تنها نیست. حتی وقتی فکر میکنیم همه رفتن، همیشه یه نفر هست… و اگه هیچکس نبود، خودمون هستیم. و همین خودش ارزش جنگیدن داره.

چه میشه کرد با این ذهن همیشه داستان ساز…..