به مرور . . .
مرور زمان واقعا چیز عجیبیه، در چشم برهم زدنی یکسال گذشت، به نظرم سال ۱۴۰۲ خییلی زود گذشت، انگار عید ۱۴۰۲ همین دیروز بود.
شاید زود گذشت چون پر از اتفاقات ریز و درشت بود، سال شلوغ و پر کاری بود.
خیلی از اولین ها تو سالی که گذشت رخ داد.
زود گذشت ولی ارزون نگذشت، پر از تجربه بود، من تو این یک سال، خیلی بیشتر از یک سال بزرگ شدم، پخته شدم، تغییر کردم؛ حرکت کردم.
البته الان قصد ندارم در مورد مسیری که توی سال گذشته طی کردم صحبت کنم، چیزی که الان تو ذهنم هست و دوست دارم در موردش حرف بزنم، روند احساسات و درس هایی هست که یاد گرفتم، یا حداقل فکر میکنم که یاد گرفتم.
خیلی از اتفاقات مهم به مرور رخ میده.
این همه ی اون چیزی هست که من میخوام در موردش صحبت کنم.
“… پسربچه با پدر و مادرش توی ماشین بودن، بابای بی اعصابش هی به راننده های دیگه فحش میداده و میگفته گاو، بچه از مادرش میپرسه: مامان آدما چطوری گاو میشن؟! مادرش که آدم عاقل و پخته ای بوده، جواب میده: به مرور پسرم، آدما به مرور گاو میشن . . .”
همه تغییرات اساسی یک آدم به مرور اتفاق میوفته، به مرور بزرگ میشه، پخته میشه، پیر میشه، موهاش سفید میشه، موهاش میریزه، چاق میشه، لاغر میشه و . . .
حتی آدم به مرور میمیره.
به مرور به یکی علاقمند میشیم، به مرور علاقمون از بین میره، به مرور تو دل میریم، به مرور از دل میریم.
تاحالا این چرا ها اومده تو ذهنتون؟ چرا دوستم نداره؟ چرا بهم احترام نمیذاره؟ چرا اولویتش نیستم؟ چرا بهم توجه نمیکنه؟ چرا …؟
جواب اینا رو منم دقیق نمیدونم، ولی گاهی بعد از اون واژهی چرا، یه دیگه هم اضافه میشه؛ و این شروع ماجراست…
چرا دیگه منو دوست نداره؟ چرا دیگه اولویتش نیستم؟ چرا دیگه . . .؟
ما معمولا اونقدر گیج هستیم که متوجه دلیلش نمیشیم، یا حداقل اونطوری که باید و شاید متوجهش نمیشیم.
شایدم گیج نیستیم، فقط اونقدر درگیر خودمون هستیم که اهمیتی نمیدیم در مورد ما، چی تو ذهن و دل دیگران میگذره. اونقدر بی اهمیت ادامه میدیم تا دیر بشه و نتیجه آنچه که گذشته، نمود کنه.
البته این داستان در مورد افرادی هست که برای ما اهمیت و جایگاه دارن، وگرنه که شاید خیلی ها واقعا برای ما مهم نباشن که توی دلشون بالا پایین بشیم.
هیچ چیز یک شبه اتفاق نمیوفته، ارزش آدما یکباره صفر یا صد نمیشه، همه چیز به مرور رخ میده.
یک روز از خواب بیدار میشی، میبینی یه دوست چندین ساله رو دیگه دوستش نداری، یه روز میری سر کلاس میبینی یک همکلاسی که چندین ترم فقط هم کلاسی بوده رو دوسش داری، یهو همکارت میشه رفیقت، غریبه آشنا میشه و آشنا…، هزاار پشت غریبه. ولی اینها فقط ظاهرش یک هویی و یک شبه س؛ ما همیشه لحظه پاره شدن و جدا شدن طناب رو میبینیم، لحظه ای که آخرین تار و رشتهی طناب پاره میشه.
ادامه دارد . . .

خوش برگشتی مهندس