یه دوستی دارم ،پسر خیلی ساده و خوبیه،معمولا وقت زیادی رو با هم میگذرونیم،هرچند هم سن و سال خودمه ولی همیشه یه حس بزرگتری نسبت بهش داشتم ودارم؛زیاد برام درد دل میکنه از اتفاقات روزمره و اشتباهاتش همیشه برام میگه،در مورد مسائل مختلف با هم بحث و صحبت میکنیم ،همدیگه رو نقد میکنیم،راهنمایی میکنیم و …
دوستم خیلی آدم حساس و زودرنجیه،همیشه نگرانه که نکنه فلان اتفاق بیوفته یا اگه بیوفته چی میشه،ادمای این مدلی اطرافم زیاد دیدم هرچند چیز خیلی غیر عادی ای نیست ولی خب به نظر من نوعی بیماری روحی و ناهنجاری روانی محسوب میشه این نوع تفکر و نگرانی،حالا جالب اینجاست که همیشه ادم خونسرد و بیخیالی به نظر میرسه و هرکی ببیندش میگه این هیچ غم و غصه ای نداره؛و این بروز ندادن ناراحتی ها و دغدغه هاش هم باعث چند برابر شدن نگرانی ها و دغدغه هاش میشه.این بنده خدا حدود یک سال پیش عازم خدمت مقدس سربازی شد؛همیشه فکر میکردم سربازی به محکم تر شدنش کمک میکنه و اصطلاحا مرد میشه،فک میکردم وقتی بره و سختی های سربازی رو بچشه،خیلی از نگرانی های سطحی که قبلا داشته از بین میره و میفهمه قبلا چقدر سخت میگرفته به خودش…
خلاصه رفیق ما عازم سربازی شد و مام به امید تغییرات مثبت چشم به راه بازگشتش شدیم.
یه نفر حرف قشنگی میزد،میگفت:سختی آدمای قوی و محم رو قوی تر و محکمتر میکنه و آدمای ضعیف رو نابــــود…
متاسفانه دوست من آدم قوی و محکمی نبود!!!
هم خودشو نابود کرد هم خیلی چیزای دیگه رو؛یکی از مواردی که از نظر من خیلی مهم و گران بها بود و این بابا نتونست حفظش کنه تصویرهای زیابیی بود که در باورهای دیگران از خودش به جا گذاشته بود و خیلی ساده خرابش کرد،آدما همیشه در حال تغییر هستند و اطرافیان هم معمولا متوجه این تغییر میشن،ولی وقتی یکی آدم میگه تو دیگه مث سابق نیسی یا خیلی عوض شدی؛معنی خوبی نداره،این ینی دیگه اون تصور خوبی که ازت داشتم خراب شده یا داره خراب میشه و اولین کسی که به دوستم این حرفو زد؛اینکه خیلی عوض شدی و دیگه مثل سابق نیستی،من بودم.خیلی زود حس کردم که داره خودشو میبازه و خراب میکنه و سعی هم کردم که کمکش کنم تا دوباره برگرده ولی نشد.دلایل زیادی باعث این موضوع شد.یکی اینکه خودشو باخته بود،به قول چیز دیگه از خودش دست کشیده بود،نا امید شده بود. دوم اینکه فکر میکرد این قضیه گذراست و بعد از اینکه از زیر یسری فشار ها بیرون بیاد میتونه دوباره به روزهای قبلی برگرده و دوباره مث سابق بشه ولی غافل از این بود که هم وقتی روح کسی خراب بشه دوباره ساختنش آسون نیست و هم اینکه بعضی چیزا هیچوقت دیگه قابل برگشت نیستن…!من خیلی سعی کردم کمکش کنم ولی نتونستم و زمانی چشم باز کرد و کردم که نه دیگه کسی دور و برش مونده بود نه حال و حوصله و زندگی ای برا خودش مونده بود نه امیدی نه انگیزه ای و نه هیچ چیز امیدبخشی. البته انسان موجود بسیار توانمند و انعطافپذیریه همیشه امکان و توان شروع کردن حتی از صفر رو داره و حتی نا امیدترین انسان ها هم یه امیدهایی دارن.
چند روز پیش داشتم باهاش صحبت میکردم بهش گفتم بیا هرچیزی که تو ذهن و دلت هست و ازارت میده رو بریز بیرون ببینیم اصلا چقدش ارزش غصه داره.خب بعضی چیزاش واقعا دغدغه برانگیز!! بود و بعضی ها هم تا حد خنده داری مسخره و بی ارزش و حالا گذشته از اینها یه موضوعی که خیلی پررنگ بود توی ناراحتی هاش و به دفعات و به شکل های مختلف تکرار شده بود “عذاب وجدان” بود،بابت بسیاری از کارهاش خودش رو سرزنش میکرد که مثلا چرا فلان کار رو در حق فلانی کردم،چرا اون رفتار رو کردم چرا اون کار رو نکردم چرا اون حرفو زدم چرا نزدم کاش اینطوری گفته بودم کاش نگفته بودم.یه حرف جالبی هم میزد،میگفت حس میکنم روزه هام قبول نیست اصلا،یسری دلایل واهی هم بیان میکرد.خیلی برام جالب بود که یه نفر یه کار خیر و خوبی انجام میده بعد تازه عذاب وجدان هم داره که این کار مورد قبول نیست،بهش گفتم اولا اصن تو چیکار به ایناش داری؟تو روزه بگیر و سعی کن یه روزه دار واقعی باشی باقیش دیگه در صلاحیت تو نیس که تشخیص بدی و تصمیم بگیری که قبول هست یا نیست بعدشم خب اگه واقعا به این اطمینان رسیدی که روزت قبول نیست برا چی الکی روزه میگیری؟الکی گشنگی میکشی؟نگیـــــر آقـــــا…
آخرش اینکه هرچند تا الان من نتونستم کمکی بهش بکنم و البته همچنان امیدوار هستم که بتونم در آینده کمکش کنم ولی همین صحبت های صریحی که باهاش داشتم و اینکه بی پرده هرچی که تو فکرش میگذشت و تو دلش بود رو تخلیه کرد شاید بتونه به مرور بهش کمک کنه و حتی به من هم کمک کرد که بازتاب بعضی از رفتارهاش رو ببینم،فتارهای سوء ای که شاید کم و بیش من هم دچار اون ها هستم و اگه ادامه پیدا کنه عواقب بدی به همراه میاره.درسته هیچوقت نباید برای دیگران زندگی کرد ولی هیچوقت هم نباید با این فکر،اطرافیانمون رو از کنار خودمون برونیم و برنجونیم.قدر آدمای زندگی رو باید بدونم ادمایی که تکرار نشدنی هستن –> پدر،مادر،خواهر،فامیل و دوستایی که میتونن حتی فراتر از فامیل در حق آدم دوستی کنن…<–
