در ادامه نوشته قبلی و ناهنجاری های روحی روانی این رفیق شفیقم یکی از فامیلای دورمون،یک دختر خانم بسیار متشخص که دوست مشترک من و اوون دوست مذکورم هم محسوب میشه! و خب تا حدودی هم از مشکلات اون بابا باخبره رو چند روز پیش اتفاقی تو خیابون دیدمش،سراغشو ازم گرفت،میگفت چند وقتیه بنا به مشکلات کاری و اینا اصلا فرصت اینو نداشته که از احوالات دوستان آگاه بشه،دعوتم کرد به یه قهوه و منم رد کردم دعوتشو چون روزه بودم،البته اونم بود ولی یادش نبود وبعد من گفتم بریم سینما،اون قبول نکرد گفت وسط فیلم که نمیشه صحبت کرد ولی به نظر من اصن همه حال صحبت به وسط فیلم بودنشه،فک کنم احتمالا میخواسته قهوه هه رو تلافی کنه،خلاصه آخرش رفتیم نشستیم لب سی و سه پل و پاهامونم اویزون کردیم توی آب فرضیه زایــنـده رود! از حال و روز دوستمون گفتم،از اتفاقات و شرایطی که براش پیش اومده و درش هست،اولش که میگفت اینا همش لوس بازیه و زیادی داری بزرگش میکنه قضیه رو،هر آدمی شرایط سخت رو تجربه میکنه و ممکنه یه لحظه هایی خودشو ببازه و دوباره زود خوب میشه،میگفت خیلی جدیش نگیر.حرفشو تا حدودی پذیرفتم به نظر منم نیس بچه آخر خانوادس یذره لوس بار اومده و در مجموع مصیبتش اونقدرا هم که نشون میده عمیق نیست.
در مورد مسائل زیادی صحبت کردیم تا دوباره صحبت رسید به رفیقمون حرف از عذاب وجدان شد و رفتارش در مقابل دیگران،اینکه چطور از خدا و دوست و آشنا فاصله گرفته یا در واقع چطور دوست و آشنا از اون فاصله گرفتن.حرف جالبی زد؛ میگفت :”ادما هیچوقت قانع نمیشن.[حتی اگه] بهترین هم باشی باز چون اونی نیستی که ادما میخوان بدی.پس تو خوبیتو بکن و سعی کن یک ادم خوب به معنای واقعی باشی دیگه مهم نیست دیگران چه تصویری ازت میسازن”،وقتی این حرفشو به دوستم گفتم،خیلی با نظرش موافق بود و تاییدش کرد؛میگفت :”دقیقا ریشه مشکلات ما همینه که بیش از حد لازم به نظرات دیگران در مورد خودمون اهمیت میدیم تا حدی که زندگی خودمون فراموشمون میشه،بعد حالا اگه این کارا (برای نظر مردم زندگی کردن) باعث میشد دیگران کاملا قبولمون کنن خوب بود،ولی متاسفانه ما زندگیمونو برای دیگران خراب میکنیم آخرشم مقبول واقع نمیشیم و با کوچکترین چیزی به قول اون رفیقمون چون اونی نیسیم که اونا میخوان میشیم آدم بده.”اما من با حرفاشون موافق نبودم،چون زیادی شعاری بود؛این دوتا دوست عزیزم همیشه عادت دارن حرفای شعاری بزنن و نه واقعی؛بله به قول این خانم که حدیث زیبایی از حضرت علی(ع) با این مضمون نقل کرد:”بنده دیگران مباش که خداوند تورا آزاد آفریده است”.بهش گفتم:”قطعا یک آدم آزاده،بی اهمیت و بدون وابستگی به دیگران و حرفاشون،یکی از ابزار های بســــیار مهم برای زندگی ایده آل رو داره ولی کیو سراغ داری که تو این دوره زمونه این ویژگی رو داشته باشه،اصلا کی میتونه داشته باشه؟ هرکسی هم که چنین ادعایی داره شک نکن که یا داره خودشو گول میزنه یا دیگرانو…”هرچند که قبول نکرد و اصرار داشت که این کار شدنیه! میگفت :”ببین چه جایگاهی پیش خدا داری نه بنده های خدا.نگران تغییر نباش همه ادما دچار عادت هستن به اون چیزی که دیگه نیستی هم عادت میکنن.”با این حرفش کم و بیش موافق بودم،مخصوصا با اون قسمتش که “ببین پیش خدا چه جایگاهی داری”؛ولی در مورد اون بخشی که گفت نگران تغییر نباش،این تغییر خیلی کلی و گسترده میتونه باشه،بعضی تغییرات نگرانی داره یا بهتر بگم تغییر در برابر بعضی آدما واقعا نگرانی داره،اینکه پیش بعضیا که برات ارزش دارن دچار تغییراتی بشی که پیششون ارزشتو از دست بدی،این نگرانی داره،و اینجا هم اصلا بحث عادت مطرح نیست،شاید به بد بودنت عادت کنن ولی این عادت یعنی از خوب شدن و خوب بودنت ناامید شدن و این از هرچیزی میتونه تلخ تر باشه…
طبق معمول میخواست ساز مخالف بزنه که موبایلش زنگ خورد و گفت باید برم،حرفامون نیمه کاره موند و قرار شد بعد ماه رمضان دعوتم کنه به یه قهوه (از قهوه متنفرم ولی خب میگن کلاس داره) تا بیشتر صحبت کنیم در این رابطه،منم دیگه قبول کردم !
خلاصه پاهامونو از خنکای فرضیه زنده رود بیرون کشیدیم و خدافظی کردیم…!
تو راه برگشت داشتم با خودم فکر میکردم که واقعا چقدر ظاهر مردم برای خوده من اهمیت داره،سعی بیشتر دقت کنم به مردم اطرافم و ببینم تیپ و قیافه مردم و رفتارشون حتی رفتاری که بعضا هیچ ارتباطی با من نداشت،آیا روی من اثری داره؟! اولین چیزی که نظرمو جلب کرد آقایی بود که داشت به یه پرنده توی قفس آب و غذا میداد،ازون جایی که هیچ علاقه ای به پرنده ها ندارم تحت تاثیر قرار نگرفتم فقط یه کوچولو تحت تاثیر اون عشق و علاقه ای قرار گرفتم که در وجود اون آقا بود و چه لذتی داشت میبرد ازین کار! مورد بعدی که نظرمو جلب کرد دوتا خانم ژیگولی بودن که یکیشون یه بچه بغلش بود و داشت به اون یکی میگفت:”واااای چقد بچه کلاس آدمو میاره پایین کاش گذاشته بودمش پیش زهرا!!”یذره دلم به حال اون بچه سوخت! مورد بعدی پسر بچه ای بود که میخواست با دوچرخه از روی پل رد بشه،افتد تو جدول ولی هیچ کس کوچکترین توجهی بهش نکرد تا بچهه بعد با کلی مکافات خودشو جم و جور کرد و به راهش ادامه داد،اینجا یذره دلم به حال خودمون سوخت که نمیدونم چرا و چه فکری کردیم که هیچکس برای کمک پا پیش نذاشت! مورد جالب توجه بعدی یه دختر خانم (به چش خواهری)خوشتیپ و اینایی بود که نظرمو جلب کرد،این نکته اخلاقی نداشت همینطوری الکی حواسم پرت شد سمتش اونم با زبون روزه! فک کن… استغفرالله…! دیگه تقریبا رسیده بودم به جایی که ماشینمو پارک کرده بودم،روبروی یه پارکی بود دیدم یه دختر و پسری روی نیمکت نشستن و پسره شدیدا داره قربون صدقه دختره میره و ازش معذرت خواهی میکنه و اینا،اینکه چرا پسره اینطوری به التماس افتاده بود رو نمیدونم و مهم هم نیس ولی خب یذره حالت تهوع بهم دست داد،اگه مقصر پسره بوده و کاری کرده که حالا به این روز افتاده که معلومه ادم پست و ذلیلیه،اگه هم کاری نکرده و داره الکی خودشو لوس میکنه و منت کشی و اینا بازم جای تهوع داره که اینطور خودشو خار و خفیف کنه،در مجموع مرد باس مرد باشه و سرسنگین اونم در ملاء عام… ؛سوار ماشین شدم و راه افتادم آخرین نکته ای رو که توجه کردم و بهش فکر کردم بوق های بی دلیل و رو مخی بود که بی وقفه نواخته میشد،من خودم آدمی هستم که توی رانندگی به شدت با حوصله و با گذشت هستم،هرچند همیشه سعی میکنم سریع باشم و دیگران معطل خودم نکنم ولی هیچوقت عجله نمیکنم در مواجهه با دیگران،بسیار کم بوق میزنم،اونم در مواقع واقعا ضروری،این رفتار عجولانه و اعصاب خورد کن اکثر راننده ها همیشه برام جالب بوده و اینکه واقعا دلیلش چی میتونه باشه،پشت چراغ قرمز حدود بیست تا ماشین جلوش ایستادن،به محض سبز شدن چراغ دستشو میزاره رو بـــوق!!!خب آخه آدم حسابی اولا که برا کی بوق میزنی؟ ماشین جلوییت که خب خودشم گیره،بعدشم این بیست تا ماشین تا بیان حرکت کنن حداقل سی ثانیه ای طول میکشه،بعدترشم این بوق تو هیــــــــچ وقت تاثیری تو سریع تر شدن روند ترافیک نداشته و نداره نمیدونم چطوری تاحالا اینو نفهمیدی 😐 فکرم که به اینجا رسید رادیو آهنگ مورد علاقم که خاطره بسیار خوبی ازش دارم و چندیـــــــــن سال،شاید ده ساله که حس خیلی خوبی بهم میده؛آهنگ “آینه” از علی لهراسبی رو شروع به پخش کرد و من از محیط اطرافم بیرون اومدم و غرق در آهنگ شدم؛خیلیا میگن رادیو گوش کردن مخصوصا تو ماشین مال پیرمرداس ولی نمدونم چرا من همیشه عادت و علاقه دارم توی ماشین رادیو گوش کنم! به قول چیز همیشه میگفت تفکرت خیلی قدیمی و منسوخه!! حالا دیگه نمیدونم…
ادامه دارد…
