دست نوشته, متن نوشته

ازدواج،فصل دوم زندگی؟!؟!

همیشه حرف از ازدواج من که میشد اصلا جدی نمیگرفتم،چون یا واقعا هیچوقت جدی نبود یا اگه هم جدیتی توش بود صحبتی برای آینده های دور بود و همیشه هم با خنده و شوخی و مسخره بازی همراه بود و در کل جو هیچوقت سنگین نبود! اما الان که دیگه علاوه بر اینکه درسم تموم شده در انتهای راه سربازی هم هستم چندین بار صحبت های جدی ای شده در مورد زن گرفتن من ! چیزی که من خودم اصن بهش فکر نمیکنم چون اصلا شرایط ازدواج رو ندارم ولی خب میگن باید پا پیش بذاری تا راه باز بشه.به جز بابام،همه فامیل به اتفاق اصرار دارن که به محض اتمام سربازی باید زن بگیری!فکرشو که میکنم خندم میگیره،تا به حال هزاران بار در مورد ازدواج فکر کردم،اما هیـــــــــچوقت خودمو اینقد نزدیک ندیدم بهش،هیچوقت اینقد واقعی نبوده،حس جالبیه!وقتی روز عید فطر همه فامیل دور هم جمع بودیم و چند ساعت! در مورد ازدواج من بحث بود،در مورد ازدواج یجورایی تنها پسره پسریه فامیل!یادم نمیاد آخرین بار کی تو جمع خانوادگی خجالت کشیده بودم :”> اون روز یذره خجالت کشیدم.

بگذریم که این صحبت که “تا چند ماه آینده باید آستین بالا بزنی”اصلا شدنی نیست و مدتی طول میکشه تا به شرایط ازدواج برسم ولی این فشاری که از الان شروع شده و اینکه باید دست بجبنونم که خودم و زندگیمو جم و جور کنم و به شرایط ازدواج برسونم،هم سخته،هم استرس زا،هم … و از طرفی اینکه توی هر جمعی بحث ازدواج من پیش باشه خودش کلی رو مخمه.

ظاهرا تک پسر ته تغاری خاندان دیگه بزرگ شده،مرد شده و خودشم باید قبول کنه،اما این قبول کردنه از هر چیزی سخت تره برای من،فـــــک کن؛هــــــــــر چیــــزی… 😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *